عبد الرزاق اللاهيجي
259
گوهر مراد ( فارسى )
از شيء و حايل نبودن شيء ثالث ، در ميان . و حضور شيء نزد شيء وقتى متحقق تواند بود كه شيء موجود باشد بالفعل و قائم باشد به ذات خود نه به غير ، تا شيء ديگر نزد او حاضر تواند شد ؛ چه شىء اگر موجود بالقوه باشد نه بالفعل ، پس در حقيقت آن شيء ، هنوز موجود نخواهد بود و چون شيء ، خود هنوز موجود نباشد چگونه شيء ديگر براى او موجود و « 1 » حاضر نزد او باشد ؛ و اگر شيء بالفعل موجود باشد ، اما قائم به ذات خود نباشد بلكه قائم به محلى باشد ، پس هر چه موجود باشد براى او و حاضر باشد نزد [ او ] در حقيقت براى او موجود و نزد او حاضر نخواهد بود ، بلكه موجود براى محل وى و حاضر نزد محل وى خواهد بود . پس ثابت شد كه حضور شيء نمىتواند بود مگر براى موجود بالفعل قائم به ذات و هر موجود مجرّد از مادّه چنين است ، يعنى موجود بالفعل قائم به ذات است ؛ چه موجود بالقوه نيست مگر مادّه و ذات مجرّد نيست مگر قائم به ذات ، پس هر مجرّدى قابل علم باشد ، يعنى در او مانعى از علم نباشد ، پس همين كه ثابت شد حضور شيء نزد وى ثابت شد عالم بودن وى . به آن شىء پس گوئيم ؛ هر مجردى عالم است به ذات خود ، به سبب آنكه حاضر است ذات وى نزد وى يعنى غايب نيست ذات وى از خود ، چه حضور در اين مقام به معنى عدم غيبت است نه به معنى كه مستلزم اثنينيت واقعى باشد ، بلكه اثنينيّت اعتبارى كافى است . و حضور هر شيء نزد ذات خود ، به معنى عدم غيبت از ذات خود ، هرگاه ذات او قائم به غير نباشد بديهى است . امّا اگر قائم به غير باشد حضور مذكور بديهى نيست ، بلكه ظاهر عدم حضور است نزد خود ؛ چه متحقّق ، حضور اوست نزد محلّ ، نه نزد ذات خود . پس ثابت شد بودن هر مجردى عالم به ذات خود . و چون اين مقدمه ثابت شد ، گوييم واجب الوجود لا محاله مجرّد است
--> ( 1 ) الف : « و » ندارد .